دو سال و چند روز
به نام خدا...
عزیز دو سال و چند روزه ی من....
دایره ی لغاتت وسیع و وسیع تر میشه و دلم برای هر کلمه ی مفهوم و نامفهومی که میگی پر میکشه... دو ساله شدنت همرا شده با:
خوش اشتهایی... خدا رو شکررررر خوش خوابی... خوش قلبی... مهربونی....
رقاصی ار نوع لزگی.... علاقه مندی به بازی های فکری... ورق زدن کتاب و البته پاره کردن کتاب...و...
روزی چندین بار با هم حباب بازی میکنیم.... از دیدن ذوق و خنده هات سیر نمیشم...
با هم نقاشی دیواری میکشیم با رنگ انگشتی... آخر بازی هم نوبت صورت مامانه که رنگارنگ بشه...
روزی هزار بار داستان بازی با گربه ی خونه ی دایی و اینکه با پا دمشو له کردی و تعریف میکنی و هر بار ما باید بیشتر و بیشتر هیجان زده بشیم... فکر کنم این داستان بشه بهترین خاطره ی زندگیت!!!!!
خدا رو به خاطر آفرینش بهار و تابستون و خلق میوه های رنگارنگش شاکرم که حسابی افتادی به میوه خوردن... هر چند که که حسابی ریخت و پاش میکنی و گاهی زیاده روی میکنی و دست به دامن عرق نعناع میشیم... ولی جای شکرش باقیه!!!
روی هم رفته ... هر چی میگذره بیشتر و بیشتر یقین پیدا میکنم که تو یه فرشته ای هستی که افتادی تو بغلم... که زندگیمونو کامل کنی... همینطور من و بابایی رو...
.............................................................................................................................

بفرمایید انگور... بفرمایید گوجه سبز دست چین....

لالا با پیشی و لقمه نون و پنیر در دست...



دو سال و چند روز
